هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 2 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی و آنچه گذشت در مهر ماه 95

1395/7/30 16:11
نویسنده : از زبان هاني
425 بازدید
اشتراک گذاری

 

آماده شدم برم مدرسهعینک

مامانی هر روز صبح زود بلند میشه و وسایل مدرسمو برام آماده میکنه بوس

من و بروبچ کلاسراضی

و هر روز مدرسه برام جذابتر میشهمحبت

این عکس توی مسیر مدرسه گرفتم به مناسبت روز جهانی کودکجشن

چندتا حباب بازی خریدم و از طرف خودم به دوستای صمیمیم دادم بغل

اول از همه به اسما دادم ولی نشد باهاش عکس بگیرمغمگین

و اسم این گل پسر آقا عمران هستآرام

اینم آقا عامرمحبت

جشن روزجهانی کودکجشن

با خودم میگم پس کی وقت خوردن میرسهبی حوصله

به به پیراشکی هایی که دوست دارمبغل

هر کی ما رو ببینه فک میکنه داریم روی پروژه چند ملیاردی بحث میکنیمدلخور

انگار ما همون بچه های شیطون کلاس نیستیم که روزی صد بار روی سر و کله هم میپریمخنده

ما کودکانیم /شیرین زبانیممحبت

نقاشی منآرام

تکلیف مدرسهآرام

من برای سوال آخر دایناسور کشیدم راضیمامانم میگه مگه دایناسور با ا شروع میشه بدبو

 بهش میگم مامان جونم دقت کن اسم این دایناسور  ایگوانودون هست یعنی با ا شروع میشه خندونک

من و آبجی گلم اسکله هالهبوس

هوا عالیزیبا

من و عمو حسن که خیلی دوستش دارم و باهم رفیقیمبوس

یه روز خوب دیگه من و هیامی لب دریازیبا

جاتون خالی خیلی خوش گذشت اما یه مقداری سردم شده بودترسو

جدیدا دوستای مدرسم میان خونمون و باهام بازی میکنیممحبت

قبل از مدرسه فقط با بچه های عمه و خاله و دایی صمیمی بودم بغلولی الان دیگه با بچه های مدرسه هم رفیق شدمچشمک

 

من و هیام کچلی اول صبحخنده

اومدیم بیرون شام بخوریم خوشمزهاما من قبلش توی ماشین خواب بودم و الان حسابی خوابم گرفتهخسته

سکوت

میخورم و چرت میزنمبی حوصله

تا شام خوردم همونجا توی خوابم بردخنده

من و بابایی اومدیم شنا چشمک

هوا ناجوانمردانه سرد بودترسو

ولی باز زورکی از آب اومدم بیرونزیبا

و اما بر و بچ خانواده با آقا ادیب شروع کنیم محبت

پسرخاله بردن کیش و این عکس اونجا گرفتنبوس

اینم آقا جابر پسر دختر عموی مامانم که خیلی عشقه بغل

آقا انس پسر دایی احمدبوس

و باز آقا ادیب گل عینک

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)